محمد پوریا محمد پوریا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

پوریا امید زندگی مامانی و بابایی

یه سفر کوچولو

1391/4/23 22:47
496 بازدید
اشتراک گذاری

سلام کوچولوی من سلام به نی نی خودم ای وای ناراحت نشو تو هر چه قدر هم بزرگ بشی بازم واسه من نی نی و کوچولویی عزیزمچشمکزبانخجالت

 از طرف اداره بابا یه سفر دو روزه به مشهد مهیا شد و با اینکه هنوز یکی از امتحانهام مونده بود با اصرار بابا راضی به رفتن شدم  . پنجشنبه روز نیمه شعبان حرکت کردیم و نزدیک عصر به مشهد رسیدیم مقصد هتل بود از اونجا راهی شاندیز ، سد چالیدره شدیم و سوار بر پدالو شدیم و هر وقت که دست از پدال زدن بر می داشتیم میگفتی : برو برو .الهی قربون حرف زدنت بشم یاد یکی از حرفهات افتادم  اونم موقع امتحان ریاضیم بود که اومدی خودکار رو ازم گرفتی و بهم گفتی : تو برو حالا من درس .خندهخندهخنده

الهی فدات شم عسلم.

بعد از اونجا اومدیم هتل شام خوردیم و ساعت 11 اومدیم پایین که بریم حرم ولی یکمی دیر رسیدیم و سرویس رفته بود گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم من و تو رفتیم طرف پروما آخه صد متری هتل بود و بابایی مشغول تلفن زدن. روبه روی پروما جشن بود و ما هم مشغول گشت و گذار تا اینکه بابایی زنگ زد گفت کجایین؟ و بعد با هم راهی حرم شدیم .ماشاالله چقدر شلوغ بود انگار نه انگار ساعت یک نیمه شبه . کلی ذوق کردی و موقع نماز خوندن مثل همیشه می خواستی چادرمو بدی سرت . ساعت یک و نیم برگشیم هتل و یه خواب راحت بعد از یه روز پر از گریه و خستگی برای گل پسرم .بین تمام بچه های هم سفرا تو از همه بیشتر صدات در میومد و بیشتر گریه میکردی و معروف به بچه ای گریون شده بودی ولی گلم من می دونم چرا اینقدر بهونه می گرفتی آخه تا حالا با اتوبوس جایی نرفته بودی و همیشه صندلی عقب ماشین مال خودته و اونو با کسی سهیم نمیشی معلومه که یه صندلی دو نفره اتوبوس برای من و تو بابایی باید خیلی عذاب آور باشه . الهی، می تونستم درکت کنم که چقدر اذیت میشی .خیال باطل

روز دوم بعد از خوردن صبحانه رفتن به نیشابور لغو و راهی خواجه اباصلت شدیم و از اونجا رفتیم الماس شرق و بعد هم آرامگاه فردوسی .

اینقدر هوا گرم بود که همه از گرمی و تشنگی مداوم اعتراض میکردند و من جزو کسایی بودم که لحظه شماری برای برگشت به خونه می کردم و تو هم به محض رسیدن به فردوسی و دیدن حوض آب هوار زدی و گفتی : آب بازیهوراهورا .و هی می رفتی کنار حوض و دستهات رو داخل آب می کردی و آب بازی می کردی.

و بعد از دو روز خوب و خوش و گرم و خسته کننده و به یاد موندنی جمعه شب رسیدیم خونه .قلبقلبقلبعکسهای سفر رو در پست بعدی میذارم.

و بالاخره یکشنبه آخرین امتحانمو دادم و روزهای سخت و ملال آور و پر از استرس امتحان تموم شد .خندههوراخنده

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

الهه مامان یسنا
24 تیر 91 18:06
زیارت قبول گلم
❤。★مامان رضا جون★。❤
26 تیر 91 17:35
زیارت قبول خوب مسافرت با یک نی نی کوچولو اینا رو هم داره دیگه مامانی
سعیده مامان آرتین (شازده کوچولو)
27 تیر 91 10:44
زیارت قبول. عزیز خاله حالی کردی تو این هوای گرم آب بازی کردی هااااا.
الهه مامان روشا جون
31 تیر 91 13:44
سلام مامانی.مرسی که بهمون سر زدی و تولد روشا جون رو تبریک گفتی. این روز یکی از بهترین روزهای عمرم بود و اطرافیان با تبریکاتشون شادی منو چند برابر کردن. من این محبتت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.چون دخترم تمام وجودمه.
مامان رانیا
1 مرداد 91 12:55
زیارت قبول پس عکس هات کو؟